در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته میشود و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو میشود
دیگر آن شب گرد سابق نیستم cheshme abri دختری دلش شکست اسمش شهاب بود . اسم من هم مهناز هست . روی یه سادگی تو ی محل کار باهاش آشنا شدم . مدیر فروش شرکت بازرگانی بودم و شهاب هم بازاریاب بین المللی همون شرکت بود . با یک نگاه ساده شروع شد . من توی فکر اون نبودم اما اون توی فکر من بود . یک روز از من اجازه خواست تا با پدر و مادرش به روش سنتی به خواستگاری من بیاد . وقتی علت این اجازه رو ازش خواستم فقط گفت : اجازه بدید به روش سنتی زیر سایه بزگترها عرض کنم . خب وقتی متانت و پایبندی به اصول خانواده رو در اون اینجوری دیدم به خودم گفت عالیه مرد زندگی به این میگن . خلاصه زد و به خواستگاری اومد . هر دو از یک خانواده ثروتمند و بدون مشکل مالی و هر دو خانواده دارای ادعای روشنفکری بودیم . نتیجه حاصل شد و ما ازدواج کردیم . تا یکی دو هفته حتی روش نمی شد منو ببوسه و من هم دلم نمیومد متانت حرمتش از بین بره . تا اینکه یکی از روزها خودم زدم به در عشق و عاشقی و شروع کردیم با هم به بوسه های عاشقانه و همیشه در کنار هم بودیم به حدی که سر کار هم از کار غافل شدیم و چسبیدیم به این عاشقانه بازی ها به حدی که افراط رو به حد تفریط رسوندیم . خب اون یه خانواده ثروتمند داشت و من هم همینجور . هر کدوم چندین میلیارد پشتوانه داشتیم . دیگه بی خیال شدیم و با وجود علاقه به شغلمون استعفا دادیم و شب تا صبح و صبح تا شب با هم بوسه های عاشقانه رد و بدل می کردیم . مسافرتهای عاشقانه می رفتیم . دنیا رو فقط توی خودم و خودش خلاصه می دیدیم . زمان گذشت و یک سال نشده کم کم شهاب احساس کرد داره از من زده میشه . شهاب داشت از من خسته می شد و مطمئن بودم که من هم به زودی به این احساس خواهم رسید . یه روز شهاب گفت : من بریدم . فکر نمی کردم به اینجای خط برسم . جواب دادم : عزیزم یعنی عشق خط پایان داره . اون گفت : نداره اما من عشق رو تو بوسه های عاشقانه نمی دیدم و تا به امروز فقط واسه خاطر تو حتی از کارم هم زدم . اون حق داشت . چون من احساس عاشقانه رو اینجوری دوست داشتم اما اون چنین قدرتی رو نداشت . به خودم گفتم اون یه عاشق واقعی هست که به افراط من به خاطر خود من تن داد . از من خواست که این رابطه رو به این شکل ادامه ندیم و مثل بقیه دنبال کنیم . من هم به خاطر اون قبول کردم . چون من هم دوستش داشتم . راستش من خیلی به این مدت عادت کرده بودم و نتونستم بدون اون شکل زندگی کردن دوام بیارم . اون قدر خسته شدم که با هم توی نحوه زندگی به تفاهم نرسیدیم . لج و لجبازی شروع شد . بوسه های عاشقانه روز به روز و هر روز پر پر و پر پر تر می شد . یه دفعه چشم به هم زدیم و دیدیم که توی محضر به صورت توافقی طلاق گرفتیم . تا یه ماه دپرس و غمگین بودم . تصمیم گرفتم برم دوباره باهاش زندگی رو از سر بگیرم . اما دیگه دیر شده بود . اون همه زندگیش رو به حراج گذاشته بود و حالا دیگه توی یک بیمارستان روانی بستری شده بود . دیگه دیر شده بود . آره دیگه دیر شده بود که بهش بگم هر چی تو بگی . دیگه دیر شده بود که بگم هر چی تو بخوای . آره دیگه خیلی خیلی دیر شده بود . اونقدر دیر شده بود که نتونم اونو دوباره بخوام . اونقدر دیره دیر شده بود که بگم یه قدم تو یه قدم من یه کم از تو یه کم از من فاصله رو تن جاده سفری پای پیاده واسه من شوق رسیدن با یه قلب پاک و ساده منو آروم نمیذاره آرزوی دیدن تو واسه پر کشیدن من تا شب رسیدن تو یه قدم تو یه قدم من یه کم از تو یه کم از من یه قدم تو یه قدم من یه کم از تو یه کم از من یه قدم تو یه قدم تو یه کم از تو یه کم از تو یه قدم تو یه قدم تو یه کم از تو یه کم از تو واسه دیدن دوبارت آرزویی تازه دارم اگه برگردی کنارم دیگه تنهات نمیذارم یادگار خسته از من دل تو شکسته از من سایه ها خم روی دیوار تا درهای بسته از من منو آروم نمیذاره آرزوی دیدن تو واسه پر کشیدن من تا شب رسیدن تو یه قدم تو یه قدم من یه کم از تو یه کم از من اگه برگردی کنارم اگه برگردی کنارم دیگه تنهات نمیذارم نه دیگه تنهات نمیذارم اگه برگردی دیگه تنهات نمیذارم خیلی دوسش داشتم. فکر می کردم خودش نمیدونه چه قدر عاشقه . اسمش آرتین بود. خیلی عاشقونه حرف می زد . این که می گم نه این که عشقش دروغ بود ! نه. راسته راست بود . . . اما نمیدونست چه قدر عاشقه . اونقدر ندونست که . . . یه پسر با حجب و حیا بود که خودم رو به زور بهش تحمیل کردم . اونقدر تحمیل کردم که خودش نفهمید و عاشقم شد . راننده آژانس بود . یه بار می خواستم برم چیزی رو به یکی از دوستام بدم و برگردم مجبور شدم تاکسی تلفنی بگیرم و با تاکسی تلفنی هم بخوام که برگردم . یه پراید نقره ایی رنگ تمیز و مرتب با یه راننده خوشتیپ و خوشکل و مودب . . . سوار شدم . گفتم سلام . گفت سلام . صداش هری دلم رو ریخت . آخه صداش هم خیلی قشنگ و ناز و احساساتی بود . مسیر رو پرسید . من هم گفتم و ساکت شروع به حرکت کرد . نگاهش می کردم اما به من نگاه نمی کرد . ضبطش رو روشن کرد یه آهنگ گیتار خالی بود که فقط صدای گیتار بود و از خواننده خبری نبود . همینجور که نگاهش می کردم بیشتر جذبش می شدم .کلمه سلام گفتنش رو توی ذهن هی تصور می کردم . تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم . هر چی می گفتم فقط با یه لبخند یا خیلی خلاصه مثل بله یا درست می فرمایید جواب می داد . بیشتر تشنه وجودش شدم . خلاصه خونه دوستم رسیدم پیاده شدم و چیزی رو که می خواستم بهش دادم و با همون ماشین برگشتم . توی راه برگشت هر جور بود به حرفش آوردم . اونقدر که من فقط گوش می دادم و لذت می بردم . حتی اگه بی ربط هم حرف می زد اما چون صداش رو می شنیدم و شمرده صحبت می کرد واسم خیلی خوب بود . صدای دلنشین و گوش نواز در ادای کلماتش انگار یه موجی با هام بازی می کرد . وقتی خواستم پیدا بشم گفتم ممنون که خوب رانندگی کردی آخه بعضی ها اصلا می خوان آدم رو به کشتن بدن . لبخند زد . گفتم میشه شماره ایی از شما داشته باشم که هروقت خواستم شما زحمت بکشید . گفت : متاسفم چون که حق بقیه راننده ها که تونوبت آژانس می مونن ضایع میشه . با این حرفش بیشتر ازش خوشم اومد . گفتم: کاری به آژانس ندارم خارج از آژانس باهاتون تماس میگیرم خوب شد . باز هم خندید و گفت : باز هم فرقی نمیکینه اما باشه . . . خوشحال شدم و شمارشو گرفتم و اون رفت . به بهانه های مختلف خبرش می کردم اما اون هیچ احساسی به من نشون نمی داد . صدای گرمش واسم از هزارتا بوسه عاشقانه بهتر و دلگرم کننده تر و دلنشین تر بود . با خودم گفتم : دختر تو که اسمش رو پرسیدی . هر چی پررو بازی بود درآوردی . خب حرف دلت رو بهش بگو تصمیم گرفتم همین کار رو کنم . به زور دعوتش کردم کافی شاپ و اون هم اومد . فقط نگام میکرد . سر صحبت رو باهاش باز کردم . قضیه رو بهش گفتم که دوستش دارم . باز هم نگام کرد و بعد با یه لبخند دیگه گفت : میخواین برسونمتون منزل . آخه جایی کار دارم . وقتی بی اعتناییش رو دیدم دلم شکست که چه قدر خودم رو بازی دادم . اخمم رفت تو هم .نمیخواستم خودم رو جلوش بشکنم . بر خلاف میلم گفتم : آقا پسر از خدات باشه این مدت زنگ تفریح من بودی . . . در صورتی که اینجور نبود و عاشقش بودم . آرتین باز هم لبخند ملیحی زد و گفت قصد ناراحت کردن شما رو نداشتم . من بلند شما و بی اعتنا تر از اون رفتم و هر چی صدام زد که برسونمتون من محل نذاشتم فقط برگشتم و خیلی گستاخانه کرایه اش روبه سمتش پرتاب کردم . اون یه نگاهی کرد و گفت : این پول ها همین جا توی همین پیاده رو جلو کافی شاپ بمونه شاید قسمت یکی هست اینجور پرتشون کردی . بعدش اون هم پشتش رو راه کرد و رفت . تاکسی گرفتم رفتم خونه . گفتم شاید این هم جلوش خودم رو کوچیک کردم واسه قهر و نازم هم دل بسوزونه . تا چند روز کلافه بودم دیدم نه . زنگ زدم جواب نداد. اینقدر زدم تا جواب داد گفتم آرتین جان من دوست دارم .ببخشید . اما اون که خودش پشت خط بود گفت ببخشید گوشی واگذار شده .گفتم صدای خودته من صدات تو ذهنم شب و روزم شده . گفت لطفا تماس نگیرید و گرنه میدم مخابرات . با تعجب گفتم آرتین ! اون گفت :خداحافظ خانم . قطع کرد . دلم بد شکست . فرداش به بهونه میخوام برم جایی تماس گرفتم آژانس و گفتم آقای آرتین صدیق رو می خواستم بفرستید لطفا . . . منشی آژانس گفت از این آژانس رفتن . گفتم : نمیدونید کدوم تاکسی تلفنی ؟ گفت دیگه تاکسی تلفنی کار نمی کنن . رفتن عسلویه کار می کنن. اما اگه راننده به دست فرمونی آقای صدیق بخواین هست . میفرستم .گفت نه . ممنون . قطع کردم پشتش یه عالمه گریه . نیم ساعت بعدش تلفن زنگ خورد شماره همون آژانس بود . با تعجب و کمی امیدواری که آرتین باشه برداشتم گفتم : بله بفرمایید . همون منشی آژانس که یه خانم دختر بود پشت خط بود . گفت : ببخشید فضولیه اما آقای صدیق از شما واسه بنده گفتن . چون من رو جای خواهرشون میدونستن . گفتم : گفتن ؟ متوجه نمیشم . گفت : آره گفتن . این رو هم گفتن که بعد از چند تا دیدار عاشقتون شدن و میدونسته که شما عاشقشون شدید . اما شما فکر می کردید که عاشق نیست .و این یه عشق یه طرفه هست . واسه همین تو از آخرین دیدار قبل از پیشنهاد شما سعی داشت خودش پیشنهاد بده که متاسفانه با پیشنهاد شما عشق خودش رو کم رنگ می بینه . با گفتن اینکه برسونمتون منزل می خواسته ببینه که چه قدر اگه کم رنگی عشقش رو بی خیال بشه باز هم شما قبولش دارین یا نه آخه شما همش اون مودب می دیدی که مودب هم بود . که با حرکت شما روبرو میشه و با خودش میگه اگه روزی تو زندگی باهاتون کم بیاره شما تحملش نمی کنید و این عشق عاقلانه نیست . خب آرتین واسه همه چیزش دلیل داشت . شما عاشق شدید اما اون رو نفهمیدید . اون هم عاشق شد اما هیچ وقت ندنست عاشق شده . شاید شما فکر کردید که ندونست عاشق شده . تازه فهمیدم که چه قدر کور بودم . چه قدر ندیدمش و چه قدر اون من و دید . . . بوسه های عاشقانه آرتین برای من صداش بود خودش . . . تموم حرفاتو ندونستم ندونستم ندونستم چه بی صدا خوندم ندونستی ندونستی ندونستی چه لحظه هایی که من شکستم تو شکستی و ندیدی به یاد یک لبخند گریه کردم گریه کردی نشنیدی تو از تبار عشق و اما ندونستی توی لحظه جدایی من و تو یکی هستیم من از تو گله دارم چرا اشکام و ندیدی من حرفاتو شنیدم تو رفتی و هرگز نشنیدی ما از تبار عشقیم اما ندونستیم توی لحظه جدایی من و تو یکی هستیم تو باغ ابریشم توی دشت آرزوهام تو میشینی منه پریشون و تو دوباره توی آغوشت میگیری نگاه شیرینت باز می تابه رو وجوده سرد و خستم بدون که هر لحظه من با عشقت شب و روزم زنده هستم توی لحظه جدایی میدونم یکی هستیم . . . بوسه های عاشقانه یک دختر عاشق دلشکسته اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم من نمی دانم تقدیم به تنها گل زندگیم!!!!! ...و چه خفقانیست اینجا... لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم... داستان غم انگیز شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلاااااااااااااااام بچه هاجونم خوبین؟؟؟؟ من اومدددددددددددددددددددم واااااااااای جاتون خیلی خالی بود.. خیلی خیلی خوش گذشت وااااااااااااااااای راااااستی بچه هاجونم یه خبر خووووووووب دارم اگه گفتین؟؟؟؟؟ نمیدونین؟؟؟ امروز تولدمهههههههههههههههههههه هووووووووووووو بیبینم بیبینم پس کو کادوهاتون ها ها ها ها هاه ا؟؟؟؟؟ قربون همه تون برممممممممم من باید برم فعلا بای
نام جاوید وطن ... صبح امید وطن جلوه کن در آسمان ... همچو مهر جاودان وطن ای هستی من ...شور و سرمستی من جلوه کن در آسمان .... همچو مهر جاودان بشنو سوز سخنم ..... که هم آواز تو منم همه جان و تنم ... وطنم وطنم وطنم بشنو سوز سخنم .. که نواگر این چمنم همه جان و تنم ... وطنم وطنم وطنم همه با یک نام و نشان ... به تفاوت هر رنگ و زبان همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ایران جوان ز صلابت ایران جوان ز صلابت ایران جوان اینم از اخرین پســـــــــــــــــــــــــــــــــــــت من تا 3 ماه دیگه .. سلاااااااااااااااااااااام بچه ها جونممممممممممم بای بای ولی من بازم بر میگردمممممممممم منتظرم باشین هاااااا سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
یا که آن مجنون عاشق نیستم
با خیالاتی که دارم دل خوشم
من به دنبال حقایق نیستم
غرق دریای دل خود کن مرا
تا که من دنبال قایق نیستم
اینک از من هر چه می خواهی بگو

میگن یه روز یه روزگاری دو تا عاشق بودن که همیشه قرارشون زیر درخت بهاری بود که هیچ وقت خزون نداشت ... هیچ وقت نمیشد گفت یکشون عاشقه و اون یکی معشوق همیشه یکی بودن و میخواستن یکی باشن ... گذر زمانه دست نامردما بینشون کدروتی پیش میاره که این دوتا رو از هم جدا میکنه یکی تو همون سرزمینی که بود یکی هم تو سرزمینی که خواستن نامردما ... هیچ وقت شادیشونو کسی ندید و از اون درخت همیشه بهار یه خاطره بیشتر نموند ...گذشت و خبر به اون دورافتاده رسید که عشقت مرد و جز وصیت نامه چیزی برات نزاشته ... شکسته و خسته میره سر قبر یارش و می بینه روی روی سنگ قبر نوشته من اینجا نخوابیده ام تا زمانی که یارم بیاید و آرام بگیرم ... شروع به گریه میکنه و وصیت نامه رو باز میکنه و آروم شروع میکنه به خوندن ... گریه ات را نمیخواهم ، شکستنت رو نمیخواهم ، تنهایی ات را نمیخوام ، میدانم دستم از دستان گرمت جدا شد ولی یادم با توست حتی اگر هیچ وقت قسمت دیدارت نباشد ... سرش رو روی سنگ قبر میزاره و آرام گریه میکنه ... آرام آرام یک جوانه از زیر برگهای زردی که از درخت همیشه بهار مونده شروع به بزرگ شدن میکنه و مثل اینکه بخواد صورت اونو نوازش بده و میره تا یه سایه سار برای اون درست کنه ... میگذره زمان و اونجا دوتا سنگ قبر کنار هم قرار میگیره که روی سنگ قبر دومی نوشته شده بخواب نازنینم ... آرام بگیر ... حالا نمیه ی قلبت در کنارت به ابدیت پیوست
![]()
حرفم را تو نشنیده بگیر، دوستت دارم
هرچند شدست دیر، تو نیستی در کنارم
برفت خواب از سرم، تاب از دلم، راهی برایم بگشا
سرابی است روبرویم، که من بیهوده می جویم، راهی برایم بگشا
پشت سر رفت، روبرو در انتظار
راه برگشتی ندارم به دیار
پشت سر معلوم، روبرو مجهول
تا که چشم می بیند، من به غربت مشغول
آسمان ابری، زچشم آسمان اشکی نمی ریزم
ابر خالی، دیده ی تر، بگو من از چه بگریزم
باران

رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه ی زباله ریخت
پشت در گذاشت
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان
توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشمهای خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به
خانه برد
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است.....


که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم .
این زندگی من است
_ و همین درد مرا سخت می آزارد_
که چرا انسان این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش
_چیزی از معجزه آن سو تر_
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است !
من بر آنم که درین دنیا
_خوب بودن _به خدا
سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی
بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد !
![]()
باز تکرار زمان است..
باز تکرار جقایقه تلخ و سیاه!
به سیاهیه آسمونه بی ستاره
به تاریکیه شبی که ستاره نداره!
...و چه دلنگران منتظرم..خبری ...حرفی...سخنی
ای کاش رهگذری رد می شد...
گویی زمان ایستاده!
گلم...باز دلم تنگ شده و شروع کردم به زمین و زمان گیر دادن!
بی خیاله شعر و شاعری !
فقط می خواستم بگم .... دلم یه عالمه هواتو کرده!!!
همین...!!!

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ...........
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

![]()




من دوشنبه دارم میرم ایران از یک طرف خیلی خوشحالم که دارم میرم
.... ولی از یه طرفممممممممممممممم دارم دیونه میشم
به خاطر اینکه دارم تهنا میرم ا خه با عشقم نمیرم
واااااااااااااای خدایا بهم صبر بده ...اصلا نمیتونم دوریشو تحمل کنم ...بچه ها برام دعــــــــــا کنین ..
.

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و ...
بقیه داستان در ادامه ...
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |

















